معماری

چرا در کنکور شکست خوردم؟

چرا در کنکور شکست خوردم؟


رسیار- چرا در کنکور شکست خوردم؟ باور داشتن به همین جمله ساده «شکست بخشی از زندگی است» به عنوان فلسفه زندگی باعث می‌شود وقتی بعد از هر شکست کوچک یا بزرگ به جای اینکه حس کنید دارید فرو میروید، از بالا به زندگیتان نگاه کنید و خردمندانه شکستتان را بپذیرید و به جای انزوا و افسردگی بروید سراغ یک شروع دوباره.


باور داشتن به همین جمله ساده «شکست بخشی از زندگی است» به عنوان فلسفه زندگی باعث می‌شود وقتی بعد از هر شکست کوچک یا بزرگ به جای اینکه حس کنید دارید فرو میروید، از بالا به زندگیتان نگاه کنید و خردمندانه شکستتان را بپذیرید و به جای انزوا و افسردگی بروید سراغ یک شروع دوباره.

چرا در کنکور شکست خوردم؟

این اولین سؤالی است که بعد از دیدن رتبه برخلاف انتظار به ذهن هر کنکوری میرسد. البته گاهی ناخودآگاه جوابهای از پیش آمادهای دارد که برای همه شکستها به کار میبرد. این جوابهای از پیش آماده به شخصیت ما، تجربههای قبلی خودمان و مشاهده شکست و موفقیت دیگران ربط دارد، اما چون از پیش آماده شدهاند ممکن است چندان به واقعیت و موقعیت شکست فعلی مربوط نباشند. روانشناسی به نام واینر این جوابهای از پیش آماده را دستهبندی کرده و اسمشان را گذاشته «تبیینهای شکست».  «علت شکست من ناتوانی خودم بود»، «شکست من نتیجه بدشانسی بود» ، «شکست من به علت کم تلاش کردن خودم بود»، «علت شکست من دشواری بیش از حد مشکلات بود»، «علت شکست من شخص دیگری بود». این جملهها چند نمونه از تبیینهایی بود که واینر طبقهبندی کرده است. اگر یکی از این تبیینها و تنها یکی از آنها را همیشه به کار ببریم، مسلماً یا با خودمان یا با دیگران دچار مشکل خواهیم شد. تصور کنید آدمی که همیشه علت مشکلاتش را دیگران میداند، چطور میتواند بهخوبی از پس زندگی اجتماعیاش بر آید؟ یا آدمی که خودش را ذاتاً بدشانس بداند، چطور میتواند با خودش و فلسفه زندگی کردنش کنار بیاید؟ حتماً شما هم به ذهنتان آمده که در آشناها چنین آدمهایی دارید. اما خوشبختانه معمولاً افراد سالم از مجموعهای از این تبیینها برای موقعیتهای مختلف شکست استفاده میکنند.

  علتها و هیجانهای بعد از شکست

واینر بعد از اینکه علتهایی را که آدمها به شکستشان ربط میدهند به عنوان «تبیینهای شکست» دستهبندی کرد، یک کار مهم دیگر هم کرد. او از آدمها پرسید که وقتی هر کدام از این علتها به ذهنشان میآید چه احساسی دارند. نتیجه بررسی او را در زیر میبینید:

وقتی ما علت شکستمان را ناتوانی خودمان بدانیم، احساس میکنیم بیکفایت هستیم، تسلیم میشویم و به وضعیت بد موجود رضایت میدهیم:

وقتی ما شکست خودمان را نتیجه بدشانسی بدانیم، غمگین میشویم و از این بدشانسی همیشگی تعجب میکنیم.

وقتی ما علت  شکستمان  را کمکاری خودمان میدانیم، احساس گناه میکنیم و در مقابل دیگران شرمنده میشویم.

وقتی ما شکستمان را نتیجه دشواری بیش از حد مشکلات میدانیم، مثل مورد اول باز هم احساس بیکفایتی میکنیم، اما این بار به جای تسلیم، از مسببان این مشکلات خشمگین میشویم.

وقتی علت شکستمان را یک آدم دیگر بدانیم که دیگر معلوم است، از او دلخور میشویم و دلمان میخواهد سر به تنش نباشد، محترمانهاش میشود «خشم».

همه اینها را گفتیم که اول بدانید واکنش به شکست بیشتر از اینکه یک تجربه مشابه و همگانی باشد، یک فرایند ذهنی و شخصی است. بعد هم اینکه به هر حال شکست احساسات ناخوشایندی را به ذهن آدم میآورد. اگر یک بار دیگر این احساسها را بخوانید، میبینید که بعضیهایشان واقعاً آدم را از پا میاندازند، مثلاً «احساس تسلیم» بعد از ربط دادن شکست به ناتوانی خودمان و بعضیها هم هستند که هنوز راههایی را برای شروع دوباره باز نگه میدارند. مثلاً «احساس گناه» بعد از ربط دادن شکست به کمکاری خودمان یا «احساس خشم» بعد از ربط دادن شکست به دشواری بیش از حد مشکلات. نتیجه اینکه واینر و همکارانش دریافتند هر چه آدم بیشتر شکستهایش را به علتهای بیرونیتر (مثلاً دشواری سؤالات)، موقتتر (مثلاً کم درس خواندن به خاطر بیماری) و خاصتر (مثلاً ناتوانی در درسهای عمومی و نه همه درسها) ربط دهد، آدم شادتر و موفقتری است. استفاده بیشتر از این تبیینها موجب میشود راحتتر از بحران شکست بیرون بیاییم.

   ۵ فرمان برای مقابله با احساس شکست:

غیر از حفظ پایداری و استفاده از تبیینهای خوشایندتر که قدمهای اول مقابله با شکست هستند، استفاده از ۵  فرمان زیر میتواند به شما کمک کند تا از زیر یوغ شکست بیرون بیایید؛ یوغی که بیشتر ساخته و پرداخته ذهن خودتان است.

عزت نفستان را حفظ کنید

عزت نفس هم چندان بیربط به همان تبیینهایی که گفتیم نیست. شما اگر همیشه موفقیتهایتان را به کمک دیگران و شکستهایتان را به ناتوانی خودتان ربط دهید، چیزی به نام عزت نفس در وجودتان باقی نمیماند. البته غرور با عزت نفس فرق دارد. غرور را ممکن است به آسانی به دست بیاورید، اما  عزت نفس نتیجه تلاش برای حل مشکلات و رسیدن به موفقیتهای گذشته است. وقتی شما حس میکنید و باور دارید که برای موفق شدنتان وقت گذاشتهاید، حتی اگر شکست بخورید، احساس عزت نفس میکنید.

مبارزهجو باشید

مبارزهجویی یکی از ویژگیهای افراد موفق است. برای مقابله با احساس شکست باید مبارزهجویی خودتان را تقویت کنید. برای این کار کافی است هدفهای بینابین انتخاب کنید، یعنی چه؟ یعنی مثلاً مجاز شدن در کنکور سال آینده خیلی هدف ساده و سهلالوصولی است، چون که بیشتر از ۹۰ درصد آدمها به آن دست پیدا میکنند. از طرف دیگر، «رتبه تکرقمی کنکور شدن» هم خیلی هدف بلندپروازانهای است. باید هدفی را انتخاب کنید که نه چندان ساده باشد که مانند خوردن آب باشد و نه چندان مشکل که مبارزهجوترین افراد را هم بیخیال کند. هدفهای فراوانی در این میان وجود دارند که به اندازه کافی حس مبارزهجوییتان را ارضا کنند و در عین حال به درد بخور باشند. مثلاً قبول شدن در یک رشته یا دانشگاه به درد بخور به نظر میرسد هدف خوبی باشد.

مهارتمحور باشید نه نتیجهمحور

آدمهای نتیجهمحور همیشه به فکر این هستند که به دیگران ثابت کنند که از تواناییهای زیادی برخوردارند. مثلاً آنها حتی اگر به طور اتفاقی آدرسی را در یک شهر غریب  درست  پیدا کنند، میخواهند جلو دیگران این را به استعداد تصور فضاییشان ربط دهند! فکر کنید این آدم نتیجهمحور تأییدطلب در همان شهر غریب بشود راننده اتومبیل شما. یا یک قدم جلوتر، شما همان آدم نتیجهمحور باشید. چه حسی را در دیگران و خودتان بیدار میکنید؟ در مقابل این آدمها کسانی هستند که هر تجربه را میخواهند به یک کلاس آموزشی برای کسب مهارتهای بیشتر تبدیل کنند. این آدمها واقعگراترند و به جای نگرانی از قضاوت کردن دیگران، از خودشان میپرسند: «از این چالش چه چیزی را میتوانم یاد بگیرم؟». شکست در کنکور هم یکی از آن چالشهاست که میتوانید چیزهای زیادی در مورد خودتان و البته کنکور از آن یاد بگیرید.

به یاد داشته باشید که هوش کاملاً ارثی نیست

متأسفانه بیشتر مردم از هوش تصور غلطی دارند. شاید این تصور را مطبوعات عامه یا حتی خود متخصصان به وجود آورده باشند. اما جدیدترین نظریههای هوش میگویند که ممکن است حداکثر هوشی که یک آدم میتواند داشته باشد، ارثی باشد اما رسیدن به همین سطح بهینه کاملاً وابسته به یادگیری و محیط است. دوباره این جمله را بخوانید. هوش هنوز آنقدر مبهم است که قانون خاصی برایش وجود ندارد و حتی در تعریفش هم میان علما اختلاف است. اما چیزی که به درد ما میخورد، این است که بعد از هر شکست به این فکر کنیم که ذاتاً کمهوش یا بیهوشیم! فکری که سراغ خیلی از شکستخوردهها در کنکور میآید.

کمالگرا نباشید

اگر یادتان باشد، چند شماره قبل هم در مورد کمالگرایی در همین بخش روزگار جوانی مطلب داشتیم. کمالگرایی یعنی داشتن معیارهای زیاده از حد بالا برای موفقیت. کمالگرایی فقط موجب سرخوردگی شما میشود و در انتهای این معیارهای بالا، ترس از شکست خوابیده است. اگر معتقدید هیچوقت نباید اشتباه کنید، از کارهایی که صد درصد نیستند نفرت دارید، و شکستهای کوچک به اندازه شکستهای بزرگ برایتان مهم است، شما شخص کمالگرایی هستید. در این صورت یا بروید آن مطلب را بخوانید یا برای حل کردن ریشهای آن به روانشناس مراجعه کنید.

منبع: سپید دانایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *